از در کوچیکه هم میشه بری تو- از در خونه ی خودمون- ولی ترجیح می دم پشت آیفون قیافه مو ببینن. از سرایداری تا در بزرگه، هیچی به هم نمی گیم. خودمو به زور توی شیشه ی آیفون جا می کنم تا پیر شدنمو بزرگ شدن اسم بذارن و همون اول متوجه نشن که مامان باهامه. تا پیرزن دل خوش بشه به دیدن داداشش، نه حق خواهی و کمک و حالا صدقه گرفتن! هر دفعه که می آیی انگار پله ها چند تایی اضافه شدن و حتی قد مبلا پاتو بالا نگه می داره.
سر در چوبی خیلی دوره. همین اول رمق آدمو می گیره. شکوه و باشکوه و تجمل و وضع توپ! هیچی واسه ی ما عوض نشده! ما همون آدمای مجبور، سری قبلیم که برای گرفتن سررسید قسط خونه اومدیم تا کمکی بکنن به خواهری که سه چار روز پیش گند و کثافت تمام خونه و زندگی شو گرفته بود اگه نیومده بودم! 
در و باز می کنی با کلید خودت تا لذت غافلگیری خوشحالش کنه و نمی دونی که نگفته مریض شده و نتونسته از تخت بیاد پایین و همه چیز بو کرده و سوسک و موشه که سرایداری ویلای کنار دریای دایی جونو برداشته و همینه که تو خودتو محقتر می بینی بری بگی: قسط عقب افتاده و خونه رو تحویل نمی دن اگه قسطو ندیم.
می شینیم. اونها همه می دونن که برای چی اومدیم. - فروش خوب کارخونه، در آمد حسابی، تک خواهری، این پولا که پولی نیست، نمی دونم! کدومشو اول بگم. ولی ته دلم یکی هست که جاش نیست و اونم اینکه - حق بابامه- یه عمر براشون کار کرد بعدم که مرد. فقط بیمه برای مامان پس هزینه ی اونا برای مرگ اون چی؟ اما اون هزینه بگیر الان منم! می پرسن: چه خبر از اوضاع و احوال "کدومشون. نمی فهمم" من درست، بدون یک لحظه مکث، تمام اوضاع و احوالمو تو آرزوی داشتن یه خونه برای رهایی این پیرزن از تنهایی و بدبختی بدون حتی یدونه توپق می گم.
اصرار می کنن برای ناهار بمونیم و من فقط به چک فکر می کنم که دایی جون یک دور که به من و مامان نگا کرد امضاء شو کرد و دم در داد دستم. یادم نمی آد در مورد مبلغش حرفی زدم یا نه! ولی حتمن گفتم. فقط می گیرمش و تا سرایداری هم نگاش نمی کنم اینبار دیگه لازم نیست بریم دم در فقط پیاده روی باغچه هارو رد می کنیم حتمن نگامون می کنن از پنجره ای، فرق نمی کنه کدومشون، همه ی پنجره ها رو به حیاطه، در و پشت سرم می بندم و عدد و می خونم. ***
مجید و می بینم که نشسته حرصم می گیره!
پاشو ببند اون لعنتی رو ساعت نه و نیم شد.
مجید که باشه! میشه این جوری حرف زد وای به روزی که سعیدی بزرگ به سرش بزنه به قول خودش مثل قدیما جنس بفروشه دیگه اون وقته که اگه مشتری ام نیاد یکی پله هارو تمیز کنه، یکی مانکنارو دسمال بکشه، مجید خودش با دسمال نمی می دونه جاش پشت ویترینه نگاهی می کنه و می گه:
مجید جون اینجارو یه بار دیگه بکش
من که کاری ندارم چشمم از این لباس به اون لباس می ره. اتیکتارو چک می کنم که نیفتاده باشن مامانو که آوردم پیشم از کار قبلی اومدم بیرون شیفتی کار کردن با اون شبکاری های بی موقع اذیتم می کرد مجید آوردتم اینجا سعیدی خوبه ولی یه موقعایی کفر آدمو در می آره اولش سختم بود.
نمی دونم می شه بهش اطمینان کرد یا نه صبا می آد دنبالم و شبا تا درو نبندم نمی ره مامان یه جوری نگاه می کنه که انگار می خواد بگه می دونه یه خبرایی هست و منم از این موردا داشتم و کلی حرف که نزده معلومه چیه!
همش از یه قرار دربند شروع شد مامان رفته خونه ی آبجی و منم