دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

دوردستهای تو کجاست؟

طراوت باران ها با تو بود
واستوار بودی
زان سان که گذرت
از کوههای بلند
خاطره می شد
و چون برآمدی
جاری از تو نشانی نبود
و رفتن را
ترس از آن بود که نباشی
لحظه ایی بر بستن چشمها
***
مسیر تو بر مسیر چشمها گذشت

و تو نبودی
دلتایی تو را تقدیم دریا کرده بود
و حالا..... دوردستهای تو کجاست؟

دوشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۹

آوازهای بکر...؟تنهایی

از در کوچیکه هم میشه بری تو- از در خونه ی خودمون- ولی ترجیح می دم پشت آیفون قیافه مو ببینن. از سرایداری تا در بزرگه، هیچی به هم نمی گیم. خودمو به زور توی شیشه ی آیفون جا می کنم تا پیر شدنمو بزرگ شدن اسم بذارن و همون اول متوجه نشن که مامان باهامه. تا پیرزن دل خوش بشه به دیدن داداشش، نه حق خواهی و کمک و حالا صدقه گرفتن! هر دفعه که می آیی انگار پله ها چند تایی اضافه شدن و حتی قد مبلا پاتو بالا نگه می داره.
سر در چوبی خیلی دوره. همین اول رمق آدمو می گیره. شکوه و باشکوه و تجمل و وضع توپ! هیچی واسه ی ما عوض نشده! ما همون آدمای مجبور، سری قبلیم که برای گرفتن سررسید قسط خونه اومدیم تا کمکی بکنن به خواهری که سه چار روز پیش گند و کثافت تمام خونه و زندگی شو گرفته بود اگه نیومده بودم!

در و باز می کنی با کلید خودت تا لذت غافلگیری خوشحالش کنه و نمی دونی که نگفته مریض شده و نتونسته از تخت بیاد پایین و همه چیز بو کرده و سوسک و موشه که سرایداری ویلای کنار دریای دایی جونو برداشته و همینه که تو خودتو محقتر می بینی بری بگی: قسط عقب افتاده و خونه رو تحویل نمی دن اگه قسطو ندیم.
می شینیم. اونها همه می دونن که برای چی اومدیم. - فروش خوب کارخونه، در آمد حسابی، تک خواهری، این پولا که پولی نیست، نمی دونم! کدومشو اول بگم. ولی ته دلم یکی هست که جاش نیست و اونم اینکه - حق بابامه- یه عمر براشون کار کرد بعدم که مرد. فقط بیمه برای مامان پس هزینه ی اونا برای مرگ اون چی؟ اما اون هزینه بگیر الان منم! می پرسن: چه خبر از اوضاع و احوال "کدومشون. نمی فهمم" من درست، بدون یک لحظه مکث، تمام اوضاع و احوالمو تو آرزوی داشتن یه خونه برای رهایی این پیرزن از تنهایی و بدبختی بدون حتی یدونه توپق می گم.
اصرار می کنن برای ناهار بمونیم و من فقط به چک فکر می کنم که دایی جون یک دور که به من و مامان نگا کرد امضاء شو کرد و دم در داد دستم. یادم نمی آد در مورد مبلغش حرفی زدم یا نه! ولی حتمن گفتم. فقط می گیرمش و تا سرایداری هم نگاش نمی کنم اینبار دیگه لازم نیست بریم دم در فقط پیاده روی باغچه هارو رد می کنیم حتمن نگامون می کنن از پنجره ای، فرق نمی کنه کدومشون، همه ی پنجره ها رو به حیاطه، در و پشت سرم می بندم و عدد و می خونم.
***
مجید و می بینم که نشسته حرصم می گیره!
پاشو ببند اون لعنتی رو ساعت نه و نیم شد.
مجید که باشه! میشه این جوری حرف زد وای به روزی که سعیدی بزرگ به سرش بزنه به قول خودش مثل قدیما جنس بفروشه دیگه اون وقته که اگه مشتری ام نیاد یکی پله هارو تمیز کنه، یکی مانکنارو دسمال بکشه، مجید خودش با دسمال نمی می دونه جاش پشت ویترینه نگاهی می کنه و می گه:
مجید جون اینجارو یه بار دیگه بکش
من که کاری ندارم چشمم از این لباس به اون لباس می ره. اتیکتارو چک می کنم که نیفتاده باشن مامانو که آوردم پیشم از کار قبلی اومدم بیرون شیفتی کار کردن با اون شبکاری های بی موقع اذیتم می کرد مجید آوردتم اینجا سعیدی خوبه ولی یه موقعایی کفر آدمو در می آره اولش سختم بود.
نمی دونم می شه بهش اطمینان کرد یا نه صبا می آد دنبالم و شبا تا درو نبندم نمی ره مامان یه جوری نگاه می کنه که انگار می خواد بگه می دونه یه خبرایی هست و منم از این موردا داشتم و کلی حرف که نزده معلومه چیه!
همش از یه قرار دربند شروع شد مامان رفته خونه ی آبجی و منم

آواز های بکر...؟ داستان شوم


کجای این داستان شوم شنیده ایی؟!
خنجر از روبرو زنند

که این چنین به سپرت چسبیده ایی؟!

یه بار دیگه می خونمش پشت برگه آدرس نوشتمش. تازه نشسته بودم تو مطب که دیدمش. بالا سر منشی روی دیوار چسبونده بودنش به یه تیکه حصیر، چند باری که خوندمش فکر کردم چه بلایی سر شاعرش اومده بوده که اینو نوشته؟ نارو خورده!؟ از یه مرد؟ اگه شاعر مرد بود چی؟ حتمی پای یه زن در میونه. این داستان! داستان منم هست. نارو خوردن و فکر خودکشی و....
بعد چی شد که منصرف شدی پاشدی اومدی اینجا چیکار کنی به دکتر چی بگی؟ اگه اولش نپرسه کار کیه؟ حتمی کارش که تموم شه با یه لبخند میاد سراغت بهش گفتی تو رو سپهری فرستاده لبخندش چندش آوره میپرسه:
حالت خوبه؟
تو ام مجبوری بگی بله و میاد نزدیکتر، گوشتو نشونه گرفته، حرفاشو یه جوری می گه که انگار فقط برای گوشت گفته:
کار کی بوده؟ می دونی اگه تجاوز باشه می تونی بری شکایت منم تائید می کنم. ولی اگه نخوای بگی من و سپهری با هم خیلی وقته دوستیم چشما بسته، شتر دیدی ندیدی؟!
نوبتت شده می ری داخل و سلام می کنی
خانم خوش روییه صندلی رو نشون می ده و سر تا پاتو برانداز می کنه
جونم بگو گفتن رزیتا تو رو فرستاده حالش خوبه
سلام رسوند
رزیتا! اسم کوچیکش اینه، اول که رفتی پیش اون تو مرکز بهداشت. تعجب کرد از حرفای تو که همشو با گریه و بغض و آب دماغ تعریف کردی بعد آدرس این مطب و داد:
اونجا بهتره! خصوصیه! بعضی کارا خودت که متوجه ایی!
حالا داری برای این یکی تعریف می کنی از یه سفر از کوه از لباسای خیس شده و نفسای راننده و پولی که داد به مژگان این آخری رو نمی گی
مژگانم هیچی نگفته از اون روز به بعد کمتر حرف زده کمتر نگات کرده همش پرسیده چی کار کردی؟ و تو فقط چند تا قرص ریختی کف مشتت و با آب زورکی فرستادی تو بعدم همچی که دهنت خالی شده دست کردی تو حلق ات و اونقدر اونجا نگهش داشتی تا کپسولای باز نشده و قرصای خیس نشده از معده ات بریزن بیرون و چند ساعتی دل درد کشیدی و کلی نوشابه و مائ الشعیر خوردی به خیال اینکه نمیری
سر شو بالا نمی آره نمی خواد حتمی خجالت بکشی گریه ات نمی آد از خودت تعجب کردی ولی اون اولشه به فحشای مژگان نرسیده دنبال دسمال می گردی تا صورتتو، دماغتو پاک کنی.
سرت پایینه و نمی بینی دکتر نگات می کنه یا نه اگه نگات کنه می خواد ببینه مال این حرفا هستی یا دروغ می گی و اشک تمساح می ریزی!
یه جاهایش به خودتم شک داری اونجوری که باید از راننده گفتی از خواستن و نتونستنت بدبختی رو که داری تونستی نشون بدی همچین که دکتر خودشو بذاره جای تو و حق بده بهت که لال بشی
متاسفم
این حرف زدن با لحن تاسف آوری که داره به خیالت مال این مطب و این دکتر و اینجا نیست حقشه دستتو بگیره و بندازدت از مطب بیرون تا تو بمونی با خیال یکی که می خوادت و به یه شب رویایی فکر می کنه و تو تنها بتونی خودت قایم کنی و بی خیال اون بشی و یه اسم عایدت بشه پیر دختر ....
یه جایی پایین کمرت خیس می شه و سرد و بعد دیگه پاها مال خودت نیست پرده رو می کشن جلوی چشمات.....
کار تمومه آخر شم می گه: زیر بار هیچ دکتر رفتن دیگه ایی نباید بری والا جای عمل قابل تشخیصه

*شعری از مهدی حیدری

یکشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۹

آواز های بکر...؟

پیچها یکی یکی پشت سرمون جا می مونن و حالا دیگه این همه درخت جذابیت اولو نداره. یه طرف کوه و سنگ و صخره ی، یه طرف درخت، تا هرجا که دلت بخواد و چشت بره. راننده که وراجیش تموم شده سرش تو آسفالته. هر از گاهی از آینه نگاهی می کنه مژگان خودشو چسبونده به من تا این طرفو که جنگله ندیده نذاره. درختا وقتی توی دره. بلند و کوتاه، رنگ و وارنگ چشای آدمو پر می کنن. وقتی کنارشون واستادی و لباستو خیس می کنن . نور لابه لای شاخ و برگاشون تنتو سایه روشن می کنه. صدای آب و صدای پرنده ها که معلوم نیست دور و نزدیک می خونن. قشنگترن. نه حالا که یه ساعت تمام پیچ و درخت و کوه . حالا دیگه خسته کننده است اینجا بکره . این فصل، این زمان ازاین فصل یعنی اوایل خرداد کسی نمی آد این ورا برای اونای دیگه الان موقع امتحان و درسه و برای من و مژگان این چند روز مرخصی "غنیمت "که بزنیم بیرون .
- بریم شمال هم فال و هم تماشا-
ماشین به چیزی خورده انگار، راننده وایمیسته. سرمو می برم بیرون، اگه خراب شده باشه اگه درس نشه. کاپوت می ره بالا حالا پایین رفتن داره.
راننده همون جور که سرش تو کاپوت گیره می گه : چیزی نیست داغ کرده.
دبه به دست می ره پایین .چند قدم به چند قدم لیزکی می خوره مژگان می گه بریم. پامو می ذارم رو اولین سنگ، سراشیبی دنبالم می آد. می ره، می افته، می رم، می افتم.
اون پایین، همون دره است که گفتم. آب صافه، ته اش همه چی برق می زنه. درختارو با چشمام می برم اون بالا بالاها. آسمونم دیگه پیدا نیست! وقتی دوباره چشمام می رسه پایین کفشای مژگانو می بینم. رفته توآب دیوونه. کیفی می کنه. سنگا زیر پاش تکون
می خورن وآب از صافی درمی آد. راننده، هم بالا می ره، هم با نگاش پایین می آد. دبه تکون تکون می خوره و آبش لباساشو خیس می کنه می شینم رو سنگا. صدایی از اون دور دورا می آد. همون پرنده های پیدا و پنهونن. بکر بکر. این آوازام بکرن با اونای دیگه که از پرنده های توی قفسا می شنوی فرق دارن. عینکو سر می دم روی چشمام حالا دیگه سایه روشن نیست سایه است. موی رنگ کردم پشت عینک سیاه شده می دمش بالا و روسرمو می ندازم تا موهامو درست کنم گیرم تو دهنمه که خیس خیس می شم این مژگان خل انگار با اون دستای گندش قصد کرده تموم آب دره رو بریزه رو من. پا می شم می دوام بالا. خیس خیس شدم. می خنده و من غر غر کنان می رم تا لباسمو از تو ماشین بردارم.
سرم پایینه که صداشو می شنوم چند قدمی اومده پایین تر دستشم طرفم دراز کرده با عصبانیت خودمو کج می کنم. می خورم به دستش می رم بالا، هنوز غر می زنم یه چیزایی در مورد تابستون و خشک شدن لباس می گه که اهمیتی نمی دم. می رم سمت صندوق عقب دکمه فرو نمی ره تا بازش کنم، فشار می دم دوباره، در با صدای بدی می ره بالا. صدای ضبط هم می ره بالا.
« همی عاشقا یالا دستا بالا همه با هم حالا....»
صدای ضبط چقدر بلنده! گیر می کنه به کوه . تو ساک کوچیکه یه چیزایی دارم. تو فکر لباسای ام که ورداشتم زیپ باز نمی شه. می کشمش و باز غر غرم به راست. صدای مژگان که صدام می کنه می پیچه توی کوه. می خوره به صدای- اندی - « تو گل بندری... آره آره والا...» آنقدر عصبانی و مشغولم که متوجه اش نمی شم. زیپ تا آخر باز نشده که دستاش دو تا دستامو می گیره. زودی برمی گردم خودمو از تو دستاش در می آرم.
- چی کار می کنی ؟
دستپاچه جوابی نمی ده . در صندوقو می بنده چشاش سایه داره آب از موهام چکه می کنه. حالا روی صندوق نفس نفس می زنم. صدام گیر کرده تو کوه. مژگان گیر کرده تو دره. تنم گیر کرده به آب و عرق و بو و یه مزه ی تلخ که داره از دهنم پایین می ره. لباسای خیسم دکمه ندارن. حالا پایینم یک طرف کوه، یک طرف ماشین . صدام کف دستاش گیر کرده صدای مژگان نمی آد . به زور نفس نفس می زنم. اونم داره نفس نفس می زنه. تنم سایه داره سایه ی کوه، سایه ی راننده .....
صدای پرنده هایی که دور و نزدیک ....
گرمم شده. سنگای آسفالت گرم، گرمه! تنم روی سنگا دون دون شده. آسفالت خیس می شه. مژگان صدام می کنه حالا.
« تو یه افسون گری آره آره والا...»
سایه ای نیست. نه راننده! نه کوه! چشمام پر شده از مژگان، گریه می کنه. شایدم صورتش آب ریخته. دکمه هامو می بنده. بلندم می کنه.
پیچا یکی یکی پشت سرمون می مونن هیشکی حرف نمی زنه زیر انداز مامان مژگان تا روی دهنم اومده. سردمه. بوی سیگار مال زیراندازه، دود سیگار مال راننده که حالا توی آینه هم نگاه نمی کنه. مژگان غر می زنه. گریه می کنه. فحشم می ده. با من دعوا می کنه. به راننده فحش می ده. تهدید می کنه منو یا راننده رو؟! خونه ها پیدا شدن مژگان در مورد مسافر خونه چیزایی می پرسه لبای سیاه راننده از بس زور زده روی سیگار جمع تر شده انگار. حرفی نزده یا اگه زده من نشنیدم. تنم خیسه! پایین تنه بیشتر. مژگان حالا فقط صداست. داد می زنه دکتر می خواد. حرف از رئیس خطه.می رسه به فحش. به من فحش می ده به راننده تشر می زنه. صدای آژیر می آد پلیس. آمبو لانس. مژگان داد می زنه. خودمو می کشم پایین زیر انداز جلوی چشمامو گرفته . بوی سیگار می ده.
لال شدم انگار، بی حسم! مژگان گریه می کنه من اونم نمی تونم! حتماً خودشو مقصر می دونه. پیشنهاد مال اون بود. ولی دربستی رفتن اونم با ماشین خطی! . چی شد که سوار این یکی شدیم؟
مژگان گشت و گشت این یکی رو پیدا کرد. می گفت: اونای دیگه همگی در به داغونن. تازه راننده اش باحاله .
حالم بده با خودم فکر می کنم کی گفته که: حالشو ببر، وقتی کاری ازت بر نمی آد.
من کاری از دستم بر نمی آد. حتی گریه ام نمی کنم زبونم بند اومده مامان گفت: هر موقع بترسی لال می شی. من شدم فکر می کنم شایدم حرفی برای گفتن ندارم. مژگانو ببین یک ریز فحش می ده این همه حرف، اگه لال نشدی حرفی بزن. دلم برای راننده می سوزه یک بار هم نگام نکرده. حالش خوب نیست. ترسیده. لال شده انگار اونم مثل من.
مژگان چی؟ چه جوری راضی شده بیاییم اینجا؟ اونم حالش خوب نیست!
می ریم خونه ی راننده صدای آژیر نیست ما اینجاییم توی خونه ی روستایی با دیوارای کوتاه بلوکی، جای باصفای بکر. درختای تبریزی، صدای تق و تق بارون که به شیرونی می خوره حالمو بهتر کرده! راننده با مادر پیرش زندگی می کنه. پیر زن اون بالا نشسته و می بینتمون. چیزی ام می دونه؟
برا صبونه بمونین خب؟
مژگان ساکارو دنبال خودش می کشونه منم دنبال ساک ها راه می افتم.
راننده صداش می کنه. یواش یواش حرف می زنن. مژگان نگام می کنه. درختای تبریزی چشمامو می بره بالا .
مژگان می آد. بدون اینکه پشت سرمونو نگاه کنیم می ریم تو کوچه، معلوم نیست کجا می ریم مژگان یه بسته پول می ده دستم: بذار تو کیفت. نگاهی بهش می کنم و همون جور که زیپ کیفمو باز می کنم. تو فکر اینم که این پولو برای چی راننده داد به مژگان؟

یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

دریا

ای سرزمین سبز تو را ندارم دوست
تو مادران مرا به گِل کرده ایی!
چه سود؟!
دریا اذان توست پای مادرم هنوز
بی آبی تو سبز می شود


تابلو نقاشی اثری از علی بالایی لنگرودی

تقدیم به هنردوستی اش